تبليغاتX
هر چی آرزوی خوبه مال تو
شعرها و مطالب دوست داشتنی
جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود.. ندبه گر ديدار اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه.. بوى ظهور مى آيد***عطر ناب.. گل حضور مى آيد
سبز مردى از قبيله عشق***ساده و سبز و صبور مى آيد

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:13  توسط حسین   | 

 

اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.  

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟  آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.

" ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است! حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:15  توسط حسین   | 

   باز هم تکه ای از آسمان در پهنای وسیع چشمانت منعکس شده است و تجسمی زیبا از خاطره ی زیبا ترین گلهای رویایی در معبد ارغوانی دلت به یادگار مانده است تویی که نخستین قطره ی پاک احساس را  در قالب کلامی از جنس لطیف گلبرگ های سرخ بر روی حجم سپید ومهربان دلت ریخته ای و ان را با لحجه ی پرواز ناب ترین نگاهت به من هدیه می کنی در میان نگین های اویخته به سقف بلورین اسمان هنوز تک ستاره ی درخشان غروب دلم تو هستی گاه گاه چشمکی میزنی و مرا به نظاره کردن این گنبد نیلگون تا طلوع صبحی دیگر مشتاق میسازی

 

غزل                                   

 

با تشکر از نوشته های غزل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:6  توسط حسین   | 

حضور من برای تو همانند حضور سایه ای برروی خورشید است که نبودنش نور را به حیات زندگیت تقدیم می کند
امروز تمام ثانیه ها ولحظات مثل قرن ها می گذرند عقربه های سا عت هم مثل من فریب خورده اند وتوان ادامه  راه را ندارند. نفس کشیدن برای گلبرگ های شمعدانی سخت شده وافتاب گرمای همیشگی را ندارد.
تولد من شروع مرگ اسایی بود برای روح سپیدی چون تو که بند های علاقه را به دور دستانت پیچیده وتو را اجبار به ماندن و دوست داشتن نمود.تولدی کی برای من زندگی وبرای تو مرگ وشکایت بود.زیر لب بهترین ترانه ی دلنواز و تسکین دهنده ی قلبم  را زمزمه می کنم . ناگاه با صدای پرهای پرنده چشمانم باز می شود به طرف پنجره اطاق تاریکم می روم کبوتری سپید بال با بدنی خونی خود را به پنجره می کوبد در را باز می کنم شکوفه ی اشکی گو شه ی چشمانش را زینت داده است وگلبرگ شبنم خورده ای بر دوش خسته اش خود نمایی می کند
کبوتر پیغام وفای تو را برایم اورده است پلکهای بی رمقش بر روی هم می افتد گویی مرده است دیگر صدای نفس های گرمش گو شم را نوازش نمی دهد تا این زمان هیچ گاه باور نمی کردم که عشق پاکترین موهبت الهی باشد امشب دانستم که تو تمام عشق من به زندگی و بهانه ای برای تولدم بودی بال های خونین کبوتر روزهای سختی تو را برایم زنده کرد واشک چشمانش عاطفه ای پنهان در روح بلندت را .
اکنون با تمام وجود همراه با خالص ترین بیان می گویم دوستت دارم
 
 
غزل
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:2  توسط حسین   | 

 باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
 كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 ياد آن خنده بيرنگ و خموش
 كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

فروغ فرخزاد

------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:54  توسط حسین   | 

تو اي بي بها شاخك شمعداني
 كه بر زلف معشوق من جا گرقتي
عجب دارم از كوكب طالع تو
كه بر فرق خورشيد ماوا گرفتي
قدم از بساط گلستان كشيدي
 مكان بر فراز ثريا گرفتي
فلك ساخت پيرايه زلف خودت
 دل خود چو از خاكيان واگرفتي
مگر طاير بوستان بهشتي ؟
كه جا بر سر شاخ طوبي گرفتي
مگر پنجه مشك ساي نسيمي ؟
كه گيسوي آن سرو بالا گرفتي
مگر دست انديشه مايي اي گل ؟
كخ زلفش به عجز و تمنا گرفتي
مگر فتنه بر آتشين روي ياري
 كه آتش چو ما در سراپا گرفتي
گرت نيست دل از غم عشق خونين
چرا رنگ خون دل ما گرفتي ؟
بود موي او جاي دلهاي مسكين
 تو مسكن در آنحلقه بيجا گرفتي
از آن طره پر شكن هان به يك سو
 كه بر ديده راه تماشا گرفتي
نه تنها در آن حلقه بويي نداري
كه با روي او آبرويي نداري
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:47  توسط حسین   | 

بنفشه زلف من اي سر و قد نسرين تن
كه نيست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زي تو فرستادم و خجل ماندم
كه گل كسي نفرستد بهديه زي گلشن
بنفشه گرچه دلاويز و عنبر آميز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشك ختن
چو گيسوي تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چين و شكن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوي
كجاست اي رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نكند كاروان دل منزل
به شاخ اين نكند شاهباز جان مسكن
بنفشه در بر مويت فكنده سر درجيب
گل از نظاره رويت دريده پيراهن
كه عارض تو بود از شكوفه يك خروار
كه طره تو بود از بنفشه يك خرمن
بنفشه سايه ز خورشيد افكند بر خاك
بنفشه تو به خورشيد گشته سايه فكن
ترا به حسن و طراوت جز اين نيارم گفت
كه از زمانه بهاري و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
 درون سينه چونگل دلي است از آهن
اگر چه پيش دو زلفت بنفشه بي قدراست
بسان قطره به دريا و سبزه در گلشن
بنفشه هاي مرا قدر دان كه بوده شبي
بياد موي تو مهمان آب ديده من
بنفشه هاي من از من ترا پيام آرند
تو گوش باش چو گل تا كند بنفشه سخن
كه اي شكسته بهاي بنفشه از سر زلف
دل رهي را چون زلف خويشتن مشكن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:46  توسط حسین   | 

ارزش یک تبسم :
* تبسم خرجی ندارد.
* تبسم ، بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند، گیرنده اش را ثروتمند می سازد.
* تبسم ، فقط یک لحظه پایدار است ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند.
* تبسم ، در خانه خوشبختی ایجاد می کند و د رتجارت حسن نیت ، زیرا تبسم نشانه ی دوستی و رفاقت است .
* تبسم خستگی را برطرف و افراد مایوس را امیدوار می کند.
* تبسم اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی است برای ناراحتی .
* تبسم را نه می توان خرید ، نه می توان گدایی کرد و نه می توان دزدید.
* اگر می خواهید مردم شما را دوست بدارند تبسم کنید.
* یک تبسم می گوید " من دوستت دارم ، تو مرا خوشحال می کنی ، از ملاقات تو خوشحالم.
 
 
 
 
کاریکلماتور:
* غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
* وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
* یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
* یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه .
* یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه .
* حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
* روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
* به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
* یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
* برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
* سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
* کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
* کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
* برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
* از مرحله پرت شدم پایم شکست .
 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 13:23  توسط حسین   | 

کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می گذارند.
احساسها بر افکار وکلمه ها موثرند.
اندیشه ها برکلمه ها واحساسها تاثیر می گذارند.
 
تغییر عادت منفی به مثبت
 
بگوئیم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.
نگوئیم : ببخشید که مزاحمتان شدم .
 
بگوئیم : رحمت بر پدر ومادر کسی که در اینجا آشغال نریزد.
نگوئیم : لعنت بر پدر ومادر کسی که در اینجا آشغال بریزد.
 
بگوئیم : د رفرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوئیم : گرفتارم .
 
بگوئیم : راست می گی؟ راستی؟
نگوئیم : دروغ نگو.
 
بگوئیم : خدا سلامتی بده.
نگوئیم : خدا بد نده .
 
بگوئیم : هدیه برای شما.
نگوئیم : قابل ندارد.
 
بگوئیم : با تجربه شده .
نگوئیم : شکست خورده.
 
بگوئیم : قشنگ نیست.
نگوئیم : زشت است.
 
بگوئیم : خوب هستم .
نگوئیم : بد نیستم .
 
بگوئیم : مناسب من نیست .
نگوئیم : به درد من نمی خورد.
 
بگوئیم : با این کار چه لذتی می بری؟
نگوئیم : چرا اذیت می کنی؟
 
 
بگوئیم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوئیم : خسته نباشید .
 
بگوئیم : من .
نگوئیم : اینجانب.
 
بگوئیم : دوست ندارم .
نگوئیم : متنفرم.
 
بگوئیم : آسان نیست .
نگوئیم : دشوار است.
 
بگوئیم : بفرمائید.
نگوئیم : در خدمت هستم.
 
بگوئیم : خیلی راحت نبود.
نگوئیم : جانم به لبم رسید.
 
بگوئیم : مسئله را خودم حل می کنم.
نگوئیم : مسئله ربطی به تو ندارد.
 Kisses 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 13:20  توسط حسین   | 

 

 

سال نو بر شما دوستان عزیزم مبارک

با آرزوی سالی خوش برای شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:57  توسط حسین   | 

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:44  توسط حسین   | 

 
 

روياهاي يك مرد :

 
گذشتن از اين همه درخت برايم آسان نيست
 
                                تو در حاشيه ي مردابي مرده لانه كرده اي
 
                                                        و مست خواب نيلوفري
 
رودخانه در بند بند تن من چون پيچكي بالا مي رود و در عمق چشم هاي من مي ريزد .
 
گذشتن از اين همه درخت آسان نيست
 
                     اما من يك روز مي آيم و تو مردي را مي بيني
 
                                      با دسته اي نيلوفر در دست
 
                                                  دو رودخانه ي روشن در چشم......... 
 
و تا آن روز منتظر خواهم ماند.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط حسین   | 

 

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

 

دوستان از نظرات زیباتون ممنونم و این گل زیبا رو تقدیم می کنم به همه شما دوستان گل

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:39  توسط حسین   | 

 

یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی
 
منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی
 
واژه به واژه خـــــط میزنــم  شعر بی تو موندنُ
 
نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ
 
نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی
 
طلـــوع  تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی
 
شــــک نکن،  موندنم به پــــــــات یه قصه درازه
 
یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه
 
تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده
 
بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده
 
اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته
 
چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته
 
تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره
 
بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:35  توسط حسین   | 

ای دل من بشنو نصیحتی از من که هرگز دل به هر کسی نبند و هرگز خودت را به کسی نسپر آن دم که آسمان سینه تپید از نگاه تو من قطره های تند باران شدم در دلم هزار قصه از یاد تو من غرق دریای محبت تو شدم دوست آن نیست که یک دل به صد نفر داد دوست آن است که صد دل به یک نفر داد .
 
 
از برت دامن کشان               رفتم ای نامهربان                     از من آزرده دل
کی دگربینی نشان                                                رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر                                             بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی هر چه بودم                                    بی نشان رفتم که رفتم
بعد از این کن فراموشم که رفتم                  دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم
بادل زود آشنا ، گشتم از دامت رها               بی وفا ، بی وفا ، بی وفا رفتم که رفتم
من نگویم که به درد دل من گوش کنید         بهتر آن است که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند همه            مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
 
معینی کرمانشاهی
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:34  توسط حسین   |